تبليغاتX
" ❤"عـ ـ اشـ ــ ـقـ انـ ه هـ ا" ❤"

"دلم براي خودم تنگ ميشود"

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم براي خودم تنگ ميشود آري

هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

نشد جواب بگيرم سلام هايم را

هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را؟

اشارهٌ كمي كنم انگار كوهكن بودم

*محمد علي بهمني*

  


 

نوشته شده توسط صبا در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


یلدا مبارک


 

نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


تو را دوست دارم!

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من وآسمان تا دم صبح

سروديم نم نم ُتو را دوست دارم

نه خطي،نه خالي،نه خواب و خيالي

من اي حس مبهم تو  را دوست دارم

سلامي صميمي تر از غم نديدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

بگوييم با هم تو را دوست دارم

جهان يك دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

"قيصر امين پور"


 

نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


آقا بــه خــدا مــا ز شـمــا فـاصله داریم

آقا بــه خــدا  مــا ز شـمــا  فـاصله  داریم
بــا اصل مــرامــت به خدا فاصلـهداریم
بـا شور تــو و کرببلا محــفلــمــان گــرم
هم بــا تــو و بــاکربــبـلا فاصــلــه داریم
با چشمه‌ی احساس تــو ای خـون خداوند
با این همهتــزویر و ریـا فاصــلــه داریم
تــا کربــبــلا تــا غـــم تنــهاییــت آن روز
صد حــنــجره فریــاد صـدا فاصــله داریم
دیوار و در و دفترمان عکس شهـیـداست
با حــرمت خـــون شــهـــدا فاصــله داریم
گر مرجـع تقلید شمــا زینبکـبــری است
خواهر ز چه رو این همه ما فاصله داریم
تــصویــر تو را آیــنــهفــریــاد بــر آورد
با عـصمت حق، تا به کجــا فاصــله داریم
ما وارث خــونشــهــدایــیــم ولــی حــیف
بــا شــیــر زن کــربــبـلا فاصــلــهداریــم
عــمــریست کـه زنـدانی اندیشه‌ی خویشیم
با ذهــن پــر از عطــر هوافاصــله داریم
دیــروز کـه در سنـگرمان ذکر و دعا بود
امــروز کــه از ذکــرو دعـا فاصله داریم
بــا عشــق و صـفــا خـانه یکی بود دل ما
افسوس که باایـن هــمه جــا فاصله داریم
آیــا شــده از خویـش بـپــرسیم کـه امروز
باعشـق ســرآغــاز چــرا فاصله داریم ؟

غلامرضا سازگار


 

نوشته شده توسط صبا در جمعه یازدهم آذر 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
 
"شعر فوق العاده زیبا از حمید رضا برقعی"


 

نوشته شده توسط صبا در جمعه یازدهم آذر 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت